X
تبلیغات
پارس هاب

پیام بهبودی

راهنمای کارکرد قدم ها/سنت ها/مفاهیم

حفظ مثلث بهبودی ( صداقت ، روشن بینی ، تمایل ) اولین و آخرین کاری است که ما باید برای ماندن در مسیر بهبودی انجام بدهیم . هر کار فرعی که ما برای بهبودیمان انجام میدهیم موفقیتش بستگی به این دارد که آیا ما این سه اصل را داریم کار میکنیم یا نه ! البته واضح است که منظور از کار کردن این اصول روحانی به کار گیری این اصول در کارکرد قدمها است و استفاده از دانش قدمها در زندگی روزمره ... 

فراموش نکنیم که هیچیک از اصول این انجمن برای ما انتخابی نیست و ما مجبوریم برای ماندن در مسیر بهبودی به این اصول احترام بگذاریم و تک تک آنها را در گروه و زندگی شخصی خود به کار بگیریم ( قدمها ، سنتها ، مفاهیم دوازده گانه ) ...

متن اصلی این سوال این است: آیا میدانید که مصرف مواد مخدر و مشکلاتی که در زندگیتان داشتید همگی زائیده فکر بکر خودتان بوده است ؟ توضیح دهید: 

بله . با این که در گذشته بیماری ام ، تسلط زیادی بر رویم داشت ( انکار )، اما گاهی اوقات عمیقا میفهمیدم ، فرق واقعی من با آدمهای عادی ، در برتری من نسبت به آنها نیست ، و من خیلی از آنها پایین تر هستم ( از نظر فکری )... 

همان طور که در قدم دوم هم گفتم ، من به خاطر ترسهایم ، به خصوص از والدینم ( زمانی که خیلی کوچک بودم ) و به دلیل اینکه نمیتوانستم خواسته ها و افکار واقعی ام را به آنها بگویم دچار مشکلات روحی شدم و مجبور شدم برای ادامه زندگی ام ( پر کردن خلاء هایم ) از غرورم سوء استفاده کنم . به دلیل اینکه گاهی اعمال خلافم از دید دیگران پنهان میماند و موفقیت هایی بر خلاف جریان طبیعی به دست می آوردم ،کم کم خودم را متقاعد کردم که این اصولی که مردم در زندگی دارند ، زاییده افکار عقب افتاده اشان است ( صداقت ، درست کاری ، مذهبی بودن! ) و من برای ادامه زندگیم نه به خدا نیاز دارم نه به مذهب و نه حتی نیازمند به کمک دیگران هستم ! فکر میکردم همیشه میتوانم به تنهایی از پس مشکلاتم برایم! من هرگز نمیخواستم قبول کنم که این فکر بکر من ، در دراز مدت دارد مرا به ناکجا آباد می برد! و همیشه برای عدم موفقیتم ،بهانه ای در چنته داشتم! ( انکار )... 

در سوء استفاده از برخی موقعیتها تا آنجا پیش رفتم که همه اصول روحانی و اجتماعی را زیر پا گذاشتم! حتی به خاطر رسیدن به خواسته های غیر اخلاقیم اصولی را که خودم به آنها اعتقاد داشتم را هم ، زیر پا گذاشتم! تا عاقبت همین فکر بکرم مرا روانه خیابانها کرد! آنقدر در وضعیت تاسف بارم ماندم ، تا بلاخره از موضع غرور کاذبم بیرون آمدم و از دیگران درخواست کمک کردم و معجزه برای من هم اتفاق افتاد...

برای برداشتن قدم سوم ، من ( ما ) باید کاملا تجربی و عینی عمل کنم! تجربه به من میگوید من تا به حال مدیر زندگی خودم بودم و این اتفاقها برای من رقم خورده است ( اعتیاد ، دربدری ها، و پیش رفتن تا پایین ترین سطح حیوانی )...حالا لازم است برای رها شدن از این بدبختی و گرفتاری ، از پشت میز مدیریتم بلند شوم و سکان زندگی ام را به دست خدا بسپارم...این تنها راه و بهترین راه برای من است و کاملا از نظر تجربی هم این را فهمیده ام که باید از سر راه خدا کنار بروم و اجازه بدهم او کار خودش را بکند ( مدیریت ) و من هم کار خودم را ( اطاعت )... 

معنی از سر راه خدا کنار رفتن این است که آنقدر سلامت عقل پیدا کنم که تشخیص بدهم با تکیه به فکر خودم نمیتوانم موفق بشوم . من باید یاد بگیرم که بیل خودم را بزنم ، و دنبال نتیجه نباشم ! اما متاسفانه هنوز هم بعد از چند دوره قدم کار کردن ، بیشتر اوقات با سماجت سر راه خدا می ایستم و حق و حقوقم را میخواهم ( سهم ) و برای خودم گرفتاری درست میکنم ! ( قدم سوم از قدمهایی است که همیشه و تا آخر عمر برای ما باز است و باید هر روز و هر ساعت آنرا کار کنیم )...

وقتی من به خواست خودم عمل میکنم بیشترین رنج و درد را می کشم! و احساس تنهایی شدیدی به من دست میدهد! اما وقتی به خواست خدا عمل میکنم، راحت هستم و از اینکه میبینم کسی هست که در کشیدن بار مشکلاتم به من کمک کند ، احساس آرامش میکنم! 

با این طرز تفکر ( تسلیم در برابر اراده خداوند ) وقتی در برابر سختی ها قرار میگیرم فکر میکنم حتما حکمتی در کار است و با خودم یا دیگران نمیجنگم ! رها میشوم و اجازه میدهم خداوند از این طریق پیامش را به من برساند!...

راستش را بخواهم بگویم ، قبلا هر وقت از همه جا ناامید میشدم و کاملا احساس بدبختی میکردم ، به یاد خدا می افتادم و از او کمک میخواستم ! معمولا نتیجه هم میگرفتم ( زیرا رفتن به سمت خدا ، بخشی از سلامت عقل ما را برمیگرداند ). اما وقتی کارم راه می افتاد ( از نظر مادی و معنوی ) دوباره خودمحوری هایم اوج میگرفت! و خدا را کنار میگذاشتم...

وقتی به انجمن آمدم رابطه مادی من با خدا تبدیل شد به رابطه معنوی و روحانی...به این باور رسیدم که خدا همیشه مرا دوست دارد و بهترین ها را برای من میخواهد و تحت هر شرایطی هوای مرا دارد ( چه از او  اطاعت کنم یا نکنم مرا حمایت میکند ) من به این درک رسیدم که اگر نخواهم زندگیم را به خدا بسپارم در نهایت ضررش به خودم برمیگردد و به خداوندی خدا هیچ آسیبی وارد نمیشود! لجبازی من با او ، فقط برای من ، بدبختی و فلاکت می آورد و چیزی از او کم نمی کند! 

در حال حاضر سعی میکنم ، رابطه خوبی با نیروی برترم ( خدا ) داشته باشم ( معمولا این رابطه دارای فراز و نشیب های زیادی است و البته طبیعی است ) چون میدانم که هیچ چیز مادی و معنوی در این جهان وجود ندارد که بتواند جای خدا را برای من پر کند! همچنین میدانم بریدن و قطع کردن این رابطه چقدر میتواند برای من خطرناک باشد! 

در گذشته ، فکر میکردم خدا یک نیرویی است ماورای فهم و درک من! وقتی الان به آن موقع فکر می کنم ، می بینم ، من به خدا اعتقاد داشتم ، اما به خاطر گناهانی که داشتم ، خودم را در حد و اندازه ارتباط با او ، نمی دیدم! ( آنموقع فکر میکردم ، خدا مال آدم های مومن و پاک است و کاری با گناهکاران ندارد! )... 

وقتی به برنامه آمدم ، فهمیدم مشکلاتم به خاطر رابطه غلط من با خداست! فهمیدم بر خلاف آنچه قبلا تصور میکردم ، خدا را به هر شکلی میتوانم تصور کنم و در هر کجا هم که لازم باشد ، میتوانم از او تشکر ، درد دل و یا درخواست کمک کنم...اما به من گفتند باید مواظب باشم که از خدا چه چیزی ، میخواهم! چون ممکن است آن چیز ، به صلاحم نباشد و بعدا مجبور شوم زانو بزنم و با شرمندگی از خدا بخواهم ، آن را از من بگیرد!؟  

در برنامه فهمیدم که هیچ گاه ، خدا رابطه اش را با بندگانش قطع نمیکند و همیشه در حال حفاظت و رفع نیازهای بندگانش است. متاسفانه این ما (من) هستیم که با دست خودمان می خواهیم این رابطه را بهم بزنیم! غافل از اینکه اگر لحظه ای به حال خودمان رها شویم از صحنه روزگار محو خواهیم شد!  

احساس گناهی که من آنموقع داشتم ، در واقع یک علامت بود و چراغ خطر! معنی آن این بود که کار من غلط است و باید آنرا اصلاح کنم تا حالم خوب شود! اما من آنموقع به جای اصلاح رفتارم ،  آنقدر در احساس گناهم می ماندم ، تا اینکه قادر به حرکتی نبودم و هر شکستی را هم ، به آن نسبت میدادم ( با خودم میگفتم چون من بد هستم و گناهکارم این اتفاقات برایم می افتد ). 

متاسفانه از برخی از افراد شنیده ایم که میگویند تعریف کردن زیاد ، از جنبه های مثبت خدا انسانها را به گناه جسور میکند ! باید برای سر به راه کردن مردم ، از قهر و غضب خدا گفت و اینکه او انتقام این گناهان را به بدترین شکل در جهنم میگیرد و غیره...اینها به این نکته توجه ندارند که این احساس گناه است که آدمی را به سوی گناهان بیشتر می کشاند ! چرا که به قول معروف آب که از سر گذشت ، چه یک وجب ، چه صد وجب

ما (من ) باید سعی کنیم با حفظ رابطه عاشقانه مان با خدا ، قابلیت ارتباطمان را با او حفظ کنیم ، زیرا احساس گناه باعث میشود درون ما اغتشاش به وجود بیاید و ما مجبوریم برای رهایی از این وضعیت به خودمان دروغ بگوییم و دوباره در چرخه نابودی قرار بگیریم...

<< 1 ... 7 8 9 10 11 ... 19 >>